مبينامبينا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

عشق مامان وبابا

خدایا شکرت

امشب اومدم از ته دل بنویسم وخدا رو شکر کنم .   سرشب بود که دلم حسابی لرزید برای دخملکم  برای دختری که چند سال پیش آرزوی داشتنش رو داشتم اون داشت با خودش بازی میکرد ومن از اینکه اون رو دارم لذت بردم وخدارو هزاران مرتبه شکر کردم ای خدای خوبم ممنونتم ای خدای مهربون به خاطر داشتن فرزندی سالم متشکرم خداجونم دلم میخواهد داد بزنم تا همه بشنوند که چه قدر مهربونی خدا جونم دوست دارم مبینای من حدودا یک سال ونیمه هست ومن لیاقت مادری پیدا کردم باورم نمیشه خدایا ممنونم خداجونم به خاطر همه نعمتهایی که بهم دادی ممنونم مبینا جون خیلی دوست دارم مامانی الهی فدات بشه که اینقدر ناز بازی میکنی امشب دل مامان رو لرزوندی و وادارم   کردی تا ...
11 بهمن 1390

این روزها...

سلام به همه خاله جونها وهمه دوست جونها مثل همیشه خدارو هزار مرتبه شکر میکنم به خاطر داشتن دخمل گلم واز این روزها بگم که مبینا جونم خیلی ناز شده وحسابی شیرین شده ودل باباش رو میبره واز کارهاش هرچی بگم کمه . اولا بگم که اصلا نمیزاره ازش عکس بگیرم تا دوربین رو میبینه گریه میکنه تا دوربین رو از ما بگیره واینگون هاست که مبینا خانم کم عکس شده وحالا... این روزها مبینا گوشش درد میکنه وامشب دکترش گفت فشار گوشش زیاد شده واحتمال عفونت داره وبراش سفیکسیم نوشت وگفت تا ١٠ روز حتما مرتب بخوره واین که این روزها مبینا ناناز من داره تند تند دندون درمیاره ولثه هاش متورم ودردناکه ودیگه این که مبینای من فردا داره میره تهران وباباییش رو یک هفته نمیبینه ولی ...
23 دی 1390

مبینا جونم بزرگ شده

خدا جو نم شکرت دخملم دیگه بزرگ شدهاون دختر کوچولویی که تو ١٢ هفتگیش آزمایش سندروم داون بردمش وکلی نگران سلامتیش بودم به لطف خدا الان حسابی بزرگ شده. راه میره خیلی از کلمات رو میگه وحسابی هم شیطون ومغرور شده اصلا نمیشه رو حرفش حرف زد خودش به تنهایی غذا میخوره ومیره تو دستشویی میشینه ومیگه جیش ولی جیش نمیکنه هههه. کلاهش رو سرش میکنه  وبه کفش هم میگه دفش وانتو وروسری من رو به زور به من می÷وشونه ومیگه ددر .وای که از شیرینی وشیطنت این مبینا خانم هرچی بگم کم گفتم الهی که مامان قربون اون شکم گنده ات بره  . عشق مامانی  همش دوست داره بره بیرون وهمش با دیگران باشه اصلا تنهایی رو دوست نداره حالا شما بگید من تو این شهر غریب بر...
12 دی 1390

15 ماهگیت مبارک

مبینای گلم ١٥ ماهگیت مبارک ماشاللههههههههههههههههه دخترم حسابی بزرگ شده ای خدا ممنونم امروز ١٥ ماه که من رو در شادی غرق کردی ومن از مادر شدنم هر رو زبیشتر از روز قبل احساس خوشایندی میکنم وتو پروردگارم مهربان رو شاکرم   واما مبینا خانم گلم در ١٥ ماهگی راه میره همه چیز رو قشنگ متوجه میشه به باباش بوس میده هر کاری که میگم انجام میده از جمله دادن خوراکیهاش به مامان وبابا وآوردن وسایل خونه ٦ تا دندون داره وهمه لثه هاش متورم ودردناکه نانای میکنه همراه با اهنگ زمینه که خودش میخونه نای نای نای ... وخیلی کارهای شیرین دیگه که الان حضور ذهن ندارم مبینا  همه زندگی من وباباش شده وبا بودنش زند...
2 آذر 1390

ما موفق شدیم

سلام من بلاخره موفق شدم بعد از مدت ا بیام اخه نمیدونم به دلیل برخی مسایل مهندسی که سر در نمیارم من نمیتونستم نی نی وبلاگ رو باز کنم وامشب بابای مبینا زحمت کشید ومشکل رو حل کرد ومن تونستم بیام هوراااااااااااااااااااااااااااااا بابایی دوست داریم بابایی دوست داریم واما از مبینا بگم که همه جونم وعشق من مبینا خانم به خاطر دندونهاش حسابی کلافه هست ومامانی رو بیچاره کرده از بس  بهونه میگیره الهی مامان قربون اون دندونهاش بره که دلم میره با دیدنشون وقتی لبخند میزنه انگار دنیا مال منه همه وجودم قلقلی مامان دوستشششششششششششش دارم من خیلی خوابم میاد بعدا میام ومینویسم وعکس میزارم فعلا  خداحافظ ومثل همیشه خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...
2 آذر 1390

خدایا شکر

خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خدایا مثل همیشه تا همیشه شکرت  خدایا ممنونتم  الان که این ژست رو میزارم دخترم دو ماه ونیم شده و الان خوابه خدایا نمیتونم بنده خوبی باشم فقط میتونم بنده شاکری باشم خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت اول از همه یک سلام گنده به همه به خاطر غیبت طولانیم دوما از همه بابت تبریک ها واحوالپرسی ها ممنونم ببخشید که خیلی دیر کردم آخه خیلی سرم شلوغه وهمش در حال دویدن هستم از اول براتون میگم  از روز زایمان تا حالا قراربود پنجشنبه ۴ شهریور برم بیمارستان اما از دوشنبه شب تکون های دخترم کم شد ومن نگران تا اینکه سه شنبه صبح با خوردن کلی شیرینی و آب قند تقریبا دو تا تکون حس کردم ود...
2 آذر 1390